تبليغاتX
!!!...راز چشمای

!!!...راز چشمای

میلاد من همه دارو ندارم

 

کاش آن آیینه ای بودم من

که به صبح تو را می دیدم

می کشیدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آنهمه پیچ

                                      آنهمه تاب

آنگاه از باغ تنت می چیدم

گل صد بوسه ی ناب .

 

خیلی دوست دارم بهترینم

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 16:32 توسط سمانه| |
 

سلام دوستای گلم

خوبییییییییییییییییییییییید خوشییییییییییییییییییید

دمافاتون چاغییییییییییییییی

به قول خاله شادونه : خوب خدااااااااااااااااااااارو شکر

امروز اومدم  خبر سلامتی پدرمو بدم آخه عملش کردن و

خدارو صد هزار مرتبه شکر حالش خیلی خوبه منتها چون هنوز

بیمارستانه روحیه اش خیلی داغوونه

الهی بمیرم براش خوب حوصلش سر میره

امروز که رفته بودیم دیدنش همه بودن

اون وقت دلش گرفته بود گلیه میکلد

خدا پای هیچکسو تو بیمارستانا باز نکنه

الهی آمین

بعدم از دوستای گلم که واسه سلامتی باباییم دعا کردن

خیلی ممنونم

از میلادی جوووووووووووووووووووووووونمم که تو این مدت کلی

انرژی مثبت بهم داد و با حرفای قشنگش آرومم کرد

کلی تشکر دارم خیلی دوست دارم عسلممممممممممم

عشقم بووووووووووووووووووووووووووووووووووس

وای که ما امروز پشت درICU چقدر خندیدیم

فکر کن ۱۷ نفر آدم ریخته بودیم اونجا

دیگه نگهبانی که دم در وامیسته از دستمون عاصی شده بود

چون یک نفر یک نفر میفرستاد تو مام که این همه آدم

یک ساعتم بیشتر وقت نداشتیم

ده نفرم حساب کنی پنج دقیقه بخوایم پیش بابام باشیم میشه

۵۰ دقیقه دیگه آخراش هرکی میرفت تو یه سلام میکرد میومد

من نمیدونم آخه اینم شد ملاقات خوب وقتشو یه کم بیشتر کنن دیگه

آقاهه که دیگه اسم مارم یاد گرفته بود

خودش صدا میزد میگفت بدو برو تو امیر جان(پسر عممه)

مارو بگی دیگه ترکیدیم از خنده که این کیه دیگه

بعد باحالیش این جا بود که یه ربع بعد از وقت ملاقاتم

پسر عموم اومد بعد ما گفتیم آقا بزار اینم بره دیگه

عموشه گناه داره طفلی ندیدتش

اونم یه چند مین بعدش گفت اونی که گناه داشت کی بود بیاد بره تو

خیلی دوسیتووووووووووووون دارم

مواظیب خودتون باشین

بوس نمیدم (البته دخملا)

چون آنفلانزا خوکی همه گیر شده

شاد باشین عزیزای دل بابا

فیلا بابای

 

 

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 18:27 توسط سمانه| |
 

امروز خیلی دوست داشتم یه پست شاد و خیلی قشنگ بزارم

اما دست و دلم نمیرفت ...

امروز برای من روز خیلی خیلی قشنگیه

هم اینکه تولد امام رضا(ع) هست هم خیلی وقت بود

که منتظر اومدن این روز بودم

آخه احساس میکنم خیلی روز خاصیه ۸/۸/۸۸

با تمام قشنگی این روز نه دل من نه دل خانوادم شاد نیست

همه یه غمی دارن تو دلشون

یه غمی که از بیماری قلبی بابام منشا میگیره

قلبی که همه مهربونی ها و بخشندگی های دنیا توش خلاصه شده

پدری که تو ۲۱ سال عمری که از خدا گرفتم هیچی واسم کم نذاشته

پدری که یک تنه داره یه زندگی رو میچرخونه

بدون اینکه کوچکترین شکایتی بکنه

پدری که عاشقشم

فردا عمل قلب داره

درسته که چیز مهمی نیست یعنی زیاد جدی نیست و

خطری تهدیدش نمیکنه

اما قبولش برامون سخته که بابا بره زیر تیغ جراحی

ایشالله که خدا تو این روز عزیز همه مریضارو شفا بده بابایی منم شفا بده تا

سایه اش همیشه بالا سرمون باشه

پدر یه ستونه یه تکیه گاهه خدا برای هممون حفظش کنه

امروز آپم یه کم غمگین شد

معذرت میخوام

واستون روز خیلی خیلی خوبی رو آرزو میکنم

بابایی منم دعا کنید

خیلی دوستون دارم

شاد باشید

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 13:54 توسط سمانه| |
 

مینویسم از شقایق

از عشق

از دوست داشتن

دوست داشتن....

چقدر این واژه قشنگه

نمیدونم چرا هر وقت بهش میرسم ناخودآگاه یه لبخند شیرین

میشینه رو لبام

چشمامو میبندمو به عشق قشنگی که دارم فکر میکنم

به همه خوبیاش ‌‌،به همه مهربونیاش ، به قلب پاکش ، به بخشندگیش

به دل بزرگش که قد یه دریا می مونه ،به همه ی اون همه هایی که

اگه بخوام بگم یک شبانه روز طول میکشه

اون موقست که به خودم می نازم

به خاطر داشتن یه همچین عشقی

آره به خودم می نازم که خدا بهترین و مهربون ترین بندشو به من بخشیده

به این که خدا چقدر دوسم داشته

خدایا شکرت

شکرت که همیشه هوامو داری

شکرت که با اینکه من بندگیمو خوب نتونستم ثابت کنم 

اما تو خوب بزرگیتو ثابت کردی 

به خاطر همه داشته هام و نداشته هام شکرت

خدایا کمکم کن که همیشه قدرشو بدونم

که هیچوقت دل کوچولوشو از خودم نرنجونم

که همیشه ی خدا بتونم خانوم خوبی براش باشم.

خیلی دوست دارم میلاد

اینو از ته ته قلبم میگم

امیدوارم لیاقت این همه خوبیای تو رو داشته باشم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 14:10 توسط سمانه| |
 

چشمامو میبندم و دستامو با خیال راحت میزارم توی دستاش

دست تو دست هم میریم

نمیدونم مقصدمون کجاست اصلا از کدوم طرف میخوایم بریم

فقط به اون آرامشی فکر میکنم که کنارش دارم .

یه حسی مثل حس اعتماد

اون لحظه رو حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم

حاضرم هر چی که دارمو ندارمو بدم برای طولانی تر شدن این لحظات

بهش قول دادم که چشمامو تا وقتی که نگفته باز نکنم

آخه بهم گفته تا منو داری خیالیت نباشه همه چیزو بسپور دست خودم

منم واسه اینکه خیالش راحت بشه چشمامو بستم و 

دستامو گذاشتم توی دستاش و گفتم بریم

هنوزم نمیدونم داریم کجا میریم فقط میریم و میریم

چیزی از رفتنمون نگذشته بود نه گذر زمانو احساس میکردم نه سختی راهو

یادش به خیر چقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم

دست همو گرفته بودیم و با سرعت تمام میرفتیم و

هر چی مانع بود از سر راهمون برمیداشتیم.

تا اینکه رسیدیم به یه جای بی آب و علف

سرتاسر بیابون و خشکی

 البته منکه نمیدیدم گفتم که چشمامو بسته بودم

اون گرمی هوا و آفتاب سوزان باعث شد بفهمم تو چه محدوده ای هستیم

با تمام اینها ذره ای از اعتمادم کم نشد

میدونستم دست تو دست هم میتونیم همه سختی هارو

همه مشکلاتی که سر راهمونه رو پشت سر بزاریم

هر جا که کم میووردیم دست همو فشار میدادیم

همدیگرو بغل میکردیم

بعد انگار یه انرژی مضاعف وارد بدنمون میشد و

بازم به راهمون با سرعت بیشتر ادامه میدادیم.

یه دفعه احساس کردم یه ابر بزرگ بالای سرمونه بوی نم بارون و

چمنای خیس شده خورد به دماغم

یه نفس عمیق کشیدم اونقدر عمیق که دلم نمیومد بدمش بیرون

ازم پرسید دوست داری چشماتو باز کنی؟

گفتم : آره خیلی اجازه میدی گلم!!!

جواب داد: دیگه رسیدیم خانومم اینجا همون جاییه که بهت قولشو داده بودم

آروم  چشمامو باز کردم

وااااااااااااااای باورم نمیشد انگار داشتم خواب میدیدم

یه خواب خوشگل و قشنگ با این تفاوت که همه چیز واقعی بود

و عشقمم کنارم وایساده بود و تمامی حرکات منو زیر نظر داشت

از خوشحالی نمیدونستم چیکار باید بکنم یه چرخی زدم

دور تا دورم تا چشم کار میکرد جنگل بودو سرسبزی

دستمو گرفتو دنبال خودش کشوند

وای خدا باورم نمیشد یه کلبه قشنگ تو یه جنگل

همون چیزی که همیشه آرزوشو داشتم

همون آرامشی که به عشقش روزا و شبارو با تنهایی گذروندم

اون جا قرار بود بشه کلبه عشق منو اون

یه کلبه قشنگ و نقلی مال خود خودمون

از خوشحالی میپرم بغلش و

بلند داد میزنم عاشقتمممممممم

اونقدر بلند که ...

که از خواب پریدم.

بلند میشم میشینم دستام سرده جای خالیه دستاشو حس میکنم

بوی عطرش تو اتاقم پیچیده اما کسی نیست منم و تنهایی

لحافمو بغل میکنم چشمامو میبندمو به رویای قشنگی که دیدم فکر میکنم .

به اون کلبه کوچیک

میدونم که یه روز به واقعیت میپیونده.

 عروسکی که بهم داده به نیابت از صورت ماهش میبوسم

و به عشق اون روز چشمامو میبندم  و می خوابم

شاید ادامه خوابم رو ببینم.

 

شاد باشید

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 15:52 توسط سمانه| |